بردیا بردیا ، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 5 روز سن داره

دنیای قشنگ بردیا...

شیرین زبان...

  به نام خدا... در فشانی هات ادامه داره...  خاله بهت میگه :تو پسری یا عسلی؟؟؟ میگی عسلم عسل. بعد از ظهر پنجشنبه به همراه بابایی سعی میکنید بخوابید... طبق معمول بابایی سه سوته خوابش برده و داره خر و پف میکنه... با عصبانیت سرتو بلند میکنی از روی بالش میگی... باباااااا   آروغ نزن!!!! انقدر بدو بدو  میکنی و در طول روز کالری و آتیش و با هم میسوزونی که موقع خواب یه نفس عمیق میکشی و میگی: ای خداااااا   بدنم درد میتنه!! هر جا دو نفر در مورد اینکه ناهار یا شام چی بپزیم و چی بخوریم صحبت کنن میپری وسط و اظهار نظر میکنی... معمولا لازانیا یا کباب و رشته پلو با ترشی رو پیشنهاد میدی! هر موقع ببینی یکی ...
10 آذر 1392

آسمان آبی... زمین رنگارنگ

به نام خدا... وقتی پای برگ و طبیعت پاییز در میونه... انتخاب عکس برام سخته... فقط میتونم بگم خدایا ممنونم به خاطر آفریدن پاییز هزار رنگ...     همه برگ ها از یک درخت... وقتی که هوا خیلی خیلی سرد میشه و بردیای خواب آلو حاضر نیست بره داخل خونه: ...
26 آبان 1392

پنجمین...

به نام خدا... ثمره عشقمون... امسال خیلی بیشتر از خود ما ذوق سالگرد ازدواج مامان و باباش و داشتی... یه چیزایی بهت گفتم . ت. اون قسمت کیک  و شمع رو خیلی خوب گرفتی... مدام توی خونه حرکات موزون انجام میدادی و میگفتی : تللد عروسی مامانی و باباجون...هورااااا از خواب بعد از ظهر که بیدار شدی دیگه طاقتت داشت تموم میشد... مرتب میگفتی باباجون بیا دیگه... زودباش... تللده... دو تا بادکنک از گوشه کنار خونه پیدا کردیم... اصرار داشتی که بزنیم به دیوار... چون به قول تو تللده!! خلاصه تو جشن سه نفریمون شمع فوت کردی و کیک بریدی ... کادوی من برای بابایی  و تو تقدیم کردی و کادوی باباجون برای من رو  هم ..تو زحمتشو کشیدی و  چه کیفی داش...
17 آبان 1392

بردیا در آبان... برگریزان

به نام خدا... پاییزه و پاییزه... شاهکار خلقته... چه طبیعتی... عاشقشم... انقدر تو نخ برگها و طبیعت پاییزم که تو هم تو خیابون حواست به درختهاست... به برگها... لذت ببر عزیزم... روزهای کوتاه پاییز و سپری میکنیم... به سرعت نور میگذرن... با شیرین زبونی های تو نمی فهمیم چطور  شب میشه... کی روز میشه... شمارش تعداد میوه هایی که در طول روز میخوری از دستم در رفته... نارنگی... خرمالو... انار... امیدوارم یه هو سر و کله حساسیت به این میوه ها پیداش نشه... گاهی یه حرفایی میزنی ... تاریخی... موندگار... ادبیات فارسی و له و لورده و دگرگون میکنی... به جای کلمه ی  نیومد میگی آمده نیست!!!  به جای عبارت خوابم میاد میگی : خواب دارم &nb...
15 آبان 1392

ماه بیست و نهم...

به نام خدا.... اوضاع بهتره... خوش اخلاق شدی... مهربون شدی... همش به فکر اینی که کی میریم مجلس عروسی... چی بپوشی... چطوری برقصی... با کی برقصی.. ایشالله عروسی خودت گل پسر... عبارت مردن و کشف کردی!! داریم ماهی سرخ میکنیم برات.... یه بند میپرسی: ماهیه مرده؟ این مرده؟ چرا مرده؟ کی مرده(منظورت  اینه که کی اینو کشته!!!) حالا غذات آمادست یه بند میپرسی؟ این مرده؟ بخوریم؟ ماهی مرده؟ دو دقیقه به قاشق نگاه میکنی و میگی ماهی مرده... جان دلم... عزیزم... اگه به این حرفا ادامه بدی شاید گیاه خوار بشم!!!فکر دل و روده ما هم باش! روزایی که دوست نداری غذا بخوری یه دونه برنج نگه میداری توی دهنت... تا قاشق و دست من میبینی دهنت و تا جای ممکن ب...
7 آبان 1392

بردیای دگرگون... سفر...

به نام خدا...  این اولین بار نیست که اوضاعت دگرگون میشه... ولی این بار نوبرشه!! روحت خیییلی لطیف شده... میشیینی گوله گوله اشک میریزی... نبینم غمت و مادرررر... به بهانه های الکی... چرا لیوانم خیسه.. چرا میوه منو پوست گرفتی؟ چرا یه هزارم میلیمتر روش پوست مونده... چرا در گنجه بازه؟!!! چرا دم خر درازه؟!!   وهزاران بهانه ی عجیب و غریب... هیچ جا و پیش هیچ کس بدون من و بابایی نمیمونی.. عجیبههههه هر روز صبح نیم ساعت اشک میریزی که چرا بابا جون رفت بیرون از خونه... غذا رو از دهنت پس میدی!!!!؟؟؟   کاری که اصلا و ابدا انجام نمیدادی... همش با لحن دستوری  با ما حرف میزنی!!!  مامااان.. پاشوووو &nbs...
22 مهر 1392

کودک ما..

به نام خدا... نفس مامان... بردیای خوش مشرب و مهربونم... که انقدر  شیرینه...  که مامان و باباش هلاکشن.. طاقت مراحل آمده سازی غذا رو نداری... همش میشینی روی زیر انداز یا صندلی و یه بند میگی مامان زود باش... مامان غذاااا.... زود باش دیگه... ای بابااااا.... فکر منم باش... هول میشم...زخم و زیلی میشم... باز هم پاییز... باز هم سرماخوردگی های پی در پی...به دنبالش: بی حوصلگی... بی اشتهایی... گیر های الکی.. لج بازی... کم خوابی... گرفتگی بینی ... این نیز بگذرد... کودک شیرین ما... روزت مبارک تو بلوری گل نازی گل ناز...خنده کن... بنشین مثل پروانه ای شاد..بر گل دامن من... کودکم... از تو جانم به تن است... جایت آغوش من است... ...
16 مهر 1392

شیرینم...دو سال و چهار ماهه ی من.

به نام خدا... گل پسرم... بردیا جونم که این روزا در مقایسه با سپنتا فکر میکنیم خیلی بزرگ و آقا و به تکامل رسیده شدی... شدی دیگه... عزیز دل مامان... که انقدر خوشگل کلمات و جملات جدید میگی... هنوز تو ذوق جمله جدیدم . هی پیش خودم تکرار میکنم... جمله و کلمات بعدی رو نثارم میکنی... فکر منم باش ظرفیت هضم این همه خوشمزگی رو ندارم... این روزا منتظری که حرف از دهن یکی بیاد بیرون... رو هوا میگیریش... خییییییییییلی باید مراقب حرفامون باشیم... مراقب اینکه به پشه ای که دستت و نیش زده... نگم پشه بی ش ع و ر... چون ممکنه یاد بگیری... خدایی نکرده!!! به کسی نگیم بی ا د ب.... چون ممکنه یاد بگیری!!!! حرف تاییدت شده: آره بابا... انقدر هم شیرین و با...
9 مهر 1392

روزگار ما و سپنتا

به نام خدا... خدای مهربونی که یه فرشته ی خوشگل و برامون فرستاد ... در روز بیست و هفتم شهریور ماه ... با وزن سه کیلویی و قد نیم متریش ما رو عاشق خودش کرد... اون کسی نبود جز.... سپنتا... پسر دایی گل بردیا میبینی بردیا جونم... چقدر سپنتا ماهه... همه فکر و ذکرمون و مشغول خودش کرده... مطمئنم دوستای خوبی برای هم خواهید بود... هر چند که فعلا موضعت نسبت به سپنتا مشخص نیست... فعلا در حد یه بوس کوچولو  از سپنتا و بازی با پاهاش و  زنده شدن خاطرات شیر خوارگی خودت... و گاهی لجبازی های دور از انتظار... روزگار میگذرونیم... خدای مهربون....به خاطر همه چی ممنون... سپنتا و بردیا و همه بچه ها رو در پناه امن خود...
28 شهريور 1392

بردیا.. بی پوشک...

به نام خدا... عزیز دلم... بردیای نمکدونم... این  روزا وقتی بغلت میکنم... یه فرقی کردی... اونم اینکه پوشک نداری! بعد از گذشت حدود یک ماه... دوباره پروژمونو آغاز کردیم و تو این بار سنگ تموم گذاشتی و مثل همیشه نشونم دادی که نباید تو رو دست کم بگیرم... هنوز به جرات نمیتونم بگم پروژه پوشک گیری تموم تمومه....  ولی از اوضاع احوال حال حاضر هم خوشحالم... ممنونتم. شیطونیات هم که تمومی نداره... جدیدا تا میبینی منو یا بابایی میرین حموم یاWC   با سرعت تمام میای و برق و خاموش میکنی... هر چی بیشتر خواهش و التماس کنیم که لامپ و روشن کنی تو بیشتر ذوق میکنی که ما رو تو مخمصه گذاشتی... و اینگونه است که ما به خنده های تو پشت در د...
26 شهريور 1392